دوستی خاله خرسه
دوستی خاله خرسه دو روایت گونه گون دارد. روایت قدیم آن مثلی ایرانی ست که از زبان مادر بزرگ ها شنیده ایم و اگر امروز در باره ی دوستی خاله خرسه از کسان بپرسی حتما آن را به یاد خواهند آورد که مردی با خرسی دوستی داشت و هر چند مردمان او را از این دوست نا قواره و نادان و حیوان و پیمان شکن پرهیز می دادند او بر این دوستی اصرار داشت تا آن که روزی خرس را به نگهبانی از خود در استراحتش گماشته بود که خرس وقتی از راندن پشه عاجز ماند سنگی بزرگ را بر پشه کوفت درحالی که پشه بر دماغ مرد خوابیده نشسته بود. این همان مثل ایرانی است ولی این حکایت روایت دومی هم دارد که شاهکار شادروان سید محمد علی جمالزاده است
داستان دوستی خاله خرسه جمالزاده حکایتی از مشکلات مردم فلک زده ی ایران در سالهای جنگ اول جهانی است. ایرانیان از پیش روس ها را خرس می خواندند این روایت از شکست های ایرانیان در جنگهای ایران و روس و جدا کردن قفقاز از ایران آغاز شد. ایرانیان شکست خورده دشمن زورگو را به خرسی بی پروا مثل زدند که سال های پس از آن هم ستمگرانه همواره باج خواهی می کرد. البته روس ها در فرهنگ سیاسی جهان هم شهرتی از خرس یافته اند
روس ها و انگلیسی ها همیشه مانند دو لبه ی قیچی مخالف هم اما برای تخریب ایران هماهنگ حرکت می کنند با این
تفاوت که روس ها لبه زیرین قیچی هستند و کمتر دیده می شوند
بازی بزرگ نامی است که به رقابتهای سیاسی و نظامی دو امپراتوری بزرگ بریتانیا و روسیه تزاری در آسیای مرکزی داده شدهاست
بازی بزرگ جدید به رقابتهای کنونی بین کشورهای آمریکا، روسیه، چین، انگلیس و ناتو برای تأمین دراز مدت منابع وسیع نفت و گاز جمهوریهای تازه استقلال یافته آسیای مرکزی گفته میشود
تلاشهای قاجار در گرسنه و خرافاتی نگه داشتن مردم هم مزید بر علت شد و رفته رفته سلطه ی بیگانه چون اختاپوسی گران بند بند وجود ما را در بر گرفت و کا را به جایی رساند که ناصرالدین شاه از سر استیصال می گفت می خواهم به جنوب مملکت بروم سفیر روس اعتراض می کند می خواهم به شمال مملکت بروم سفیر انگلیس اعتراض می کند ای مرده شوی سلطنتی را ببرد که شاه حق ندارد به شمال و جنوب مملکتش سفر کند. وضع ما در دوران مظفرالدین شاه بد تر شد و با انقلاب مشروطه حکم کتاب شیرازه در رفته ای را پیدا کردیم که محمد علی شاه گمان کرد می تواند به استبداد صغیرش شیرازه کند و سامان دهد . با فتح تهران و بد تر شدن شرایط، امان از مردم برید و رکودی وحشتناک سرتاسر کشور را فرا گرفت و با همان حالت در حالی که احمد شاه جوان و عاشق پیشه به تازگی از قیمومت خارج و تاج و تخت را در امر خود داشت جهان وارد جنگ اول جهانی شد . سوء تدبیر ها و یا شاید اقتضای شرایط ما را هم در گیر جنگ نمود و ایرانیان مفلوک و گرسنه مهمانان ناخوانده ای را در سرزمین خود دیدند از نسل همان خرسهای روسی و روباه های انگلیسی . در این شرایط بود که قحطی در ایران آغاز شد و در فاصله ی 1296 تا 1298 به قول محققین بزرگترین قتل عام تاریخ در ایران اتفاق افتاد این سال همان سال گرانی است که بزرگتر ها به ما می گفتند . در این سال ها بود که حدود 8-9 ملیون آدم در ایران تلف شدند و خدا می داند چه شد
قصه ی دوستی خاله خرسه ماجرایی را از سال های آغازین جنگ روایت می کند. جمالزاده با شیرین زبانی خاص خودش می نویسد که کارمند دارایی ملایر بودم و با رندی خاص مرخصی گرفته قصد داشتم سری به مادر پیرم در کرمانشاه بزنم . با کالسکه ای از ملایر به جانب کنگاور روانه شدم همراهان من یک شازده ی تویسرکانی و یک پستچی به نام جعفر آقا و یک شاگرد قهوه چی تردست و جوانمرد و در عین حال خوشخو و خوشگو بودند. تا حدود تویسرکان شازده با ما بود و حدود کنگاور با سرباز زخمی روسی برخورد کردیم جعفر آقا ما را ترساند که تله است ولی حبیب شاگرد قهوه چی - که حالا برای دیدن خانواده ی خود می رفت تا اندوخته های خود را به مادر پیرش بسپارد تا خرج خواهر و برادرزادگان یتیمش کند – گفت : تله چیه زخمش که دروغ نمیگه ! و بالاخره زخمی روسی را به داخل کالسکه آورد تا او را به پاسگاه روس ها در کنگاور تحویل دهد . بعدا معلوم شد این قزاق روسی برای زورگیری به این حدود آمده و در درگیری تیر خورده. کالسکه چی با سوار کردن این روسی مخالف بود و هی غر می زد تا اینکه حبیب کیسه ی پولش را از درز شال در آورده و یک دوریالی به کالسکه چی داد تا ساکت شود و البته همینطور هم شد. وقتی حبیب پول ها را در آورد قزاق زخمی چشمش به پول ها افتاد و چون گرسنه ای که کباب دیده باشد چشمش برق زد . بالاخره کاروان به کنگاور رسید و قزاق را تحویل دادیم اما پس از مدت کوتاهی روس ها آمدند و حبیب را با توهین و تنبیه بردند معلوم شد قزاق زخمی چیزی گفته بود. فردا صبح که به حوالی پایگاه روس ها رفتم تا ببینم از حبیب خبری هست یا نه دیدم حبیب را با دسته ای سرباز به مسلخ می برند و بعد از مدتی صدای تیر آمد و حبیب بر زمین خورد. سربازان رفتند اما چندی بعد همان قزاق زخمی دیروز لنگان لنگان خود را به جنازه ی حبیب رساند و همان کیسه ی پول دیروزی را از درز شال حبیب در آورده و رفت.
در اواخر جنگ اول با انقلاب اکتبر ، روسها از ایران بیرون رفتند و بعد ها به نام انقلابی بازهم بحران های توده و مارکسیتی را در ایران آفریدند و سالهای بعد هم. آن روزها هم ما حافظه ی تاریخی مان خوب کار نمی کرد تا حد اقل از بروز آن ناهماهنگی ها جلوگیری کنیم تا آنهمه جوان ایرانی به بلای کمونیست گرفتار نشوند و آنهمه سرمایه تلف نشود ولی کو حافظه ی تاریخی ؟ اصلا تاریخ به چه درد می خورد؟