X
تبلیغات
Aplication
دانشجویان بازنشسته دانشگاه آزاد شیروان(گروه کامپیوتر)

يکشنبه ﺷﺐ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﺳﺎ ﻭ ﺭﺋﺎﻝ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺯﺩﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﯽﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺋﻞﻫﺎﯼ ﻗﺮﻥ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ، ﺧﺒﺮﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﻭ ﺻﻔﺤﻪ ﺑﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﻣﯽﭼﺮﺧﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻨﺪ ﺩﻝ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽﮐﺮﺩ : «ﮔﺮﻭﻫﺒﺎﻥ ﺟﻤﺸﯿﺪ ﺩﺍﻧﺎﯾﯽﻓﺮ ﺗﻮﺳﻂ ﮔﺮﻭﻫﮏ ﺗﺮﻭﺭﯾﺴﺘﯽ ﺟﯿﺶﺍﻟﻌﺪﻝ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ . » ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺧﺒﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺎﺷﺪ، ﺷﺎﯾﻌﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻫﻤﺎﻥ ﻫﺰﻟﯿﺎﺕ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺘﯽ، ﻫﻤﺎﻥﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮒ ﻓﻼﻥ ﻫﻨﺮﭘﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﯾﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺳﻮﭘﺮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺍﻟﮑﯽ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ . ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﻣﺎ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻓﯿﺲﺑﻮﮎ ﻫﻢ ﺷﺪ ﻣﻨﺒﻊ ﻣﻮﺛﻖ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺴﯽ ﻭ ﺭﻓﻘﺎ ﺍﺯ ﭘﻠﻪﻫﺎﯼ ﭼﺎﺭﺗﺮ ﺷﯿﮏ ﺑﺎﺭﺳﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﺁﻣﺪﻧﺪ، ﻣﺮﺯﺑﺎﻥ ﺑﯽﭘﻨﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺳﮑﻮﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﻏﺮﯾﺒﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﻏﺮﺑﺖ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮑﺸﺪ . ﺣﻼﻝﻣﺎﻥ ﮐﻦ ﮔﺮﻭﻫﺒﺎﻥ ! ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼﻣﺎﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ . ﺩﯾﺮﯼﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﺎﮎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﻧﺒﺮﺩﻩﺍﯾﻢ، ﭼﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺯ ﺩﺭ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺟﻬﻞ ﺑﻮﺩﯾﺪ . ﻫﻤﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻥﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺪ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮﯼ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﺯﻏﺎﻟﯽ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻣﺎﻧﻪ ﭘﯿﺎﻡ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﻧﺮﺳﯿﺪ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﺎﯼ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ؛ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﻋﺰﻡ ﺩﯾﭙﻠﻤﺎﺗﯿﮏ، ﯾﮏ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﻣﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻟﺐﺗﺎﭖ ﻭ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ، ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻣﺴﻮﻭﻻﻥ ﺑﻪ ﺟﻮﺷﺶ ﺩﺭﺑﯿﺎﯾﺪ. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﯿﺞﻫﺎ ﻓﻮﻕ ﻓﻮﻗﺶ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﺳﺘﯿﻠﯽ ﺭﺍ ﺣﯿﺎ ﺩﺍﺩ، ﯾﺤﯿﯽ ﺭﺍ ﺍﺩﺏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻍ ﺩﻟﺠﻮﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﺪﻭﯼﮐﯿﺎ ﺭﻓﺖ، ﺑﻪ ﻗﻮﭼﺎﻥﻧﮋﺍﺩ «ﺩﻣﺖ ﮔﺮﻡ » ﮔﻔﺖ ﻭ ﺑﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽﻫﺎﯼ ﮔﻞ ﻗﺎﺿﯽ ﻭ ﺧﻠﻌﺘﺒﺮﯼ، ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺰﯾﺪ. ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻣﻖ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏﻫﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩﻥ ﺳﺘﻮﻥﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮕﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺶ ﻫﯿﺰﻡ ﮐﺮﯼﺧﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﯿﻔﻮﺳﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ . ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺳﯿﺮ، ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺮ ﻧﻬﺼﺪ ﻭ ﻓﻼﻥﻫﺎ ... ﺣﻼﻝﻣﺎﻥ ﮐﻦ ﮔﺮﻭﻫﺒﺎﻥ ! ﺯﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﺮﺳﯿﺪ. ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺳﺎﻻﻧﻪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥﻫﺎ ﺩﻻﺭ ﺻﺮﻑ ﺑﺮﭘﺎﯾﯽ ﺳﻤﯿﻨﺎﺭ ﻭ ﺭﺍﻩﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﻭ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻓﯿﻠﻢ ﻭ ﺳﺮﯾﺎﻝﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺳﺮ ﺳﻮﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﻞ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺭﺍ ﭘﺎﯼ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎﻥ ﻣﺮﺯ ﺑﺮﯾﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺧﻮﺩ ﻋﺒﺚ ﺑﻮﺩ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﭘﻨﺪﺍﺷﺘﯿﻢ . ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﻮﺯﺍﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﯼ، ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﻢ . ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﯽ، ﺑﺪﺍﻥ . ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﯾﮑﻄﺮﻓﻪ ﺑﻮﺩ؛ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺯ ﺟﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﻣﺮﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ . ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺗﺴﻠﯿﺖ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺧﺎﻟﯽ . ﺍﺱﺍﻡﺍﺱ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﻧﻮﯼ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺭﺳﯿﺪ، ﺍﻣﺎ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﮐﺖ ﺩﺭ ﻏﺼﻪﻫﺎﯼ ﻧﻮﺭﻭﺯﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ. ﮐﺎﺵ ﮐﺸﺘﻦ ﺍﺳﯿﺮ، ﮐﺸﺘﯽ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﭘﯿﺎﻡﻫﺎ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﺳﻨﺪ . ﺣﻼﻝﻣﺎﻥ ﮐﻦ ﮔﺮﻭﻫﺒﺎﻥ/ ﺑﺎﻧﮏ ﻭﺭﺯﺵ - ﺭﺳﻮﻝ ﺑﻬﺮﻭﺵ

+ نوشته شده در  ساعت 11:40  توسط santrus  | 

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻗﻤﺎﺭﺑﺎﺯﯼ ﺍﺣﻀﺎﺭﯾﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺮﻭﺩ…
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻬﻤﺮﺍﻩ ﻭﮐﯿﻠﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺛﺮﻭﺕ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﺪ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ زندگی ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻤﺎ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻧﺒﺎﺧﺘﻪ ﺍﯾﺪ؟ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ! (ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ:) ﻣﺜﻼً ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ! ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺍﺯ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﺣﺎﻻ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮ ﺩﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺑﮕﯿﺮﻡ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻭ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﭼﺸﻤﺶ ﻫﻢ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺼﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ، ﻟﺬﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺖ!
ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﻣﺼﻨﻮﻋﯿﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻭﮐﯿﻞ ﻫﻢ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎ ﺑﻮﺩ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺳﺮ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺮﻁ ﻣﯽﺑﻨﺪﯾﺪ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺁﻧﺴﻮﯼ ﻣﯿﺰ ﺷﻤﺎ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﯼ ﻣﯿﺰ ﻣﯿﺎﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﯾﺰﺩ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﻮﯾﺪ، ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﯽ ﺁﻧﺴﻮﯼ ﻣﯿﺰ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻣﻤﯿﺰ ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺯﯾﭙﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ ﺗﻼﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺩﺭﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻣﻤﯿﺰ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺰﺵ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﮐﺮﺩ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﺩﯾﺪﯾﺪ؟ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﺪ، ﻣﻦ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﮐﯿﻠﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ!
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﺎﺻﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺏ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟
ﻭﮐﯿﻞ گفت: ﻧﻪ! ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﻢ! ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﺎﯾﯿﻢ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺮ 25 ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺷﻤﺎ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺷﺪ!
+ نوشته شده در  ساعت 18:55  توسط santrus  | 

یک پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای آدمهای در حال مرگ را جمع کرده و 5 حسرت را که بین بیشتر آدمها مشترک بوده منتشر کرده است

نخستین حسرت = کاش جسارت اش را داشتم اون جوری زندگی می کردم که می خواستم ، نه اونجوری که دیگران ازم توقع داشتند

حسرت دوم = کاش این قدر سخت کار نمی کردم .

حسرت سوم = کاش شجاعتش را داشتم که احساساتم را با صدای بلند بگم .

حسرت چهارم = کاش رابطه هایم با دوستانم را حفظ می کردم .

حسرت پنجم = کاش شادتر می بودم .

+ نوشته شده در  ساعت 19:31  توسط santrus  | 

تا کنون پیش آمده که به فردى هم سن و سال خود نگاه کرده باشید و پیش خود گفته باشید: نه، من مطمئناً اینقدرپیر و شکسته نشده ام؟ اگرجوابتان مثبت است از داستان زیر خوشتان خواهد آمد:

 من یک روز در اتاق انتظار یک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پیش او مى رفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به دیوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را دیدم.

ناگهان به یادم آمد که 30 سال پیش، در دوران دبیرستان، پسر بلندقد، مو مشکى و مهربانى به همین اسم در کلاس ما بود.
وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده ام. این آدم خمیده، موخاکسترى و با صورت پر چین و چروک نمى توانست همکلاسى من باشد.
بعد از این که کارش بر روى دندانهایم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسیدم که آیا به مدرسه البرز مى رفته است؟
او گفت: بله. بله.. من البرزى هستم.
پرسیدم: چه سالى فارغ التحصیل شدید؟
گفت: 1359. چرا این سوال را مى پرسید؟
گفتم: براى این که شما در همان کلاسى بودید که من بودم.
او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خیره شد و بعد گفت: شما چى درس مى دادید؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 21:22  توسط santrus  | 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم*تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی*او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا*من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم*تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود*او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت*معلم گفته بود انشا بنویسید*موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت*من نوشته بودم علم بهتر است*مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید*تو نوشته بودی علم بهتر است*شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی*او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود*خودکارش روز قبل تمام شده بود*معلم آن روز او را تنبیه کرد*بقیه بچه ها به او خندیدند*آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد*هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد*خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته*شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می خورند*گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت*من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار  توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد*تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید*او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید*سال های آخر دبیرستان بود*باید آماده می شدیم برای ساختن آینده*من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم*تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد*او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت*روزنا مه چاپ شده بود*هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت*من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم*تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی*او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود*من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است*تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی*او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه*

*برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود.

*چند سال گذشت*وقت گرفتن نتایج بود*

*من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم*

*تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت*

*او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود*

*وقت قضاوت بود*جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند*من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند*تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند*او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند*

 

*زندگی ادامه دارد*هیچ وقت پایان نمی گیرد*

*من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است**!!!*

*تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است**!!!*

*او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است** !!!!*

*من , تو , او هیچگاه در کنار هم نبودیم*هیچگاه یکدیگر را نشناختیم اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود ؟؟؟

*هر روز از کنار مردمانی می گذریم که یا من اند یا تو و یا او و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او

+ نوشته شده در  ساعت 15:16  توسط santrus  | 

دوستی خاله خرسه دو روایت گونه گون دارد. روایت قدیم آن مثلی ایرانی ست که از زبان مادر بزرگ ها شنیده ایم و اگر امروز  در باره ی دوستی خاله خرسه از کسان بپرسی حتما  آن را به یاد خواهند آورد که مردی با خرسی دوستی داشت و هر چند مردمان او را از این دوست نا قواره و نادان و حیوان و پیمان شکن پرهیز می دادند او بر این دوستی اصرار داشت تا آن که روزی خرس را به نگهبانی از خود در استراحتش گماشته بود که خرس وقتی از راندن پشه عاجز ماند سنگی بزرگ را بر پشه کوفت درحالی که پشه بر دماغ مرد خوابیده نشسته بود. این همان مثل ایرانی است ولی این حکایت روایت دومی هم دارد که شاهکار شادروان سید محمد علی جمالزاده است

  داستان دوستی خاله خرسه جمالزاده حکایتی از مشکلات مردم فلک زده ی ایران در سالهای جنگ اول جهانی است. ایرانیان از پیش روس ها را خرس می خواندند این روایت از شکست های ایرانیان در جنگهای ایران و روس و جدا کردن قفقاز از ایران آغاز شد. ایرانیان شکست خورده  دشمن زورگو را  به خرسی بی پروا مثل زدند که سال های پس از آن هم ستمگرانه همواره باج خواهی می کرد. البته روس ها در فرهنگ سیاسی جهان هم شهرتی از خرس یافته اند

روس ها و انگلیسی ها همیشه مانند دو لبه ی قیچی مخالف هم اما برای تخریب ایران   هماهنگ حرکت می کنند با این

 تفاوت که روس ها لبه زیرین قیچی هستند و کمتر دیده می شوند

بازی بزرگ نامی است که به رقابت‌های سیاسی و نظامی دو امپراتوری بزرگ بریتانیا و روسیه تزاری در آسیای مرکزی داده شده‌است

بازی بزرگ جدید به رقابت‌های کنونی بین کشورهای آمریکا، روسیه، چین،  انگلیس و ناتو برای تأمین دراز مدت منابع وسیع نفت و گاز جمهوری‌های تازه استقلال یافته آسیای مرکزی گفته می‌شود

 تلاشهای قاجار در گرسنه و خرافاتی نگه داشتن مردم هم مزید بر علت شد و رفته رفته سلطه ی بیگانه چون اختاپوسی گران بند بند وجود ما را در بر گرفت و کا را به جایی رساند که ناصرالدین شاه از سر استیصال می گفت می خواهم به جنوب مملکت بروم سفیر روس اعتراض می کند  می خواهم به شمال مملکت بروم سفیر انگلیس اعتراض می کند   ای مرده شوی سلطنتی را ببرد که شاه حق ندارد به شمال و جنوب مملکتش سفر کند. وضع ما در دوران مظفرالدین شاه بد تر شد و با انقلاب مشروطه حکم کتاب شیرازه در رفته ای را پیدا کردیم که محمد علی شاه گمان کرد می تواند به استبداد صغیرش شیرازه کند و سامان دهد . با فتح تهران و بد تر شدن شرایط، امان از مردم برید و رکودی وحشتناک  سرتاسر کشور را فرا گرفت و با همان حالت در حالی که احمد شاه جوان و عاشق پیشه به تازگی از قیمومت خارج و تاج و تخت را در امر خود داشت جهان وارد جنگ اول جهانی شد . سوء تدبیر ها و یا شاید اقتضای شرایط ما را هم در گیر جنگ نمود و ایرانیان مفلوک و گرسنه مهمانان ناخوانده ای  را در سرزمین خود دیدند از نسل همان خرسهای روسی و روباه های انگلیسی . در این شرایط بود که قحطی در ایران آغاز شد و در فاصله ی 1296 تا 1298  به قول محققین بزرگترین قتل عام تاریخ در ایران اتفاق افتاد این سال  همان سال گرانی است که بزرگتر ها به ما می گفتند . در این سال ها بود که حدود 8-9 ملیون آدم در ایران تلف شدند و خدا می داند چه شد

قصه ی دوستی خاله خرسه ماجرایی را از سال های آغازین جنگ روایت می کند.  جمالزاده با شیرین زبانی خاص خودش می نویسد که کارمند دارایی ملایر بودم و  با رندی خاص مرخصی گرفته قصد داشتم سری به مادر پیرم در کرمانشاه بزنم . با کالسکه ای از ملایر به جانب کنگاور  روانه شدم همراهان من یک شازده ی تویسرکانی و یک پستچی به نام جعفر آقا و یک شاگرد قهوه چی تردست و جوانمرد و در عین حال خوشخو و خوشگو  بودند. تا حدود تویسرکان شازده با ما بود و حدود کنگاور  با سرباز زخمی روسی برخورد کردیم  جعفر آقا ما را ترساند که تله است ولی حبیب شاگرد قهوه چی  - که حالا برای دیدن خانواده ی خود می رفت تا اندوخته های خود را به مادر پیرش بسپارد تا خرج خواهر و برادرزادگان یتیمش کند – گفت : تله چیه زخمش که دروغ نمیگه ! و بالاخره زخمی روسی را به داخل کالسکه آورد تا او را به پاسگاه روس ها در کنگاور تحویل دهد . بعدا معلوم شد این قزاق روسی  برای زورگیری  به این حدود آمده و در درگیری تیر خورده. کالسکه چی با سوار کردن این روسی مخالف بود و هی غر می زد  تا اینکه حبیب کیسه ی پولش را از درز شال در آورده و یک دوریالی به کالسکه چی داد تا ساکت شود و البته همینطور هم شد. وقتی حبیب پول ها را در آورد قزاق زخمی چشمش به پول ها افتاد و چون گرسنه ای که کباب دیده باشد  چشمش برق زد . بالاخره کاروان به کنگاور رسید و قزاق را تحویل دادیم اما پس از مدت کوتاهی روس ها آمدند و حبیب را با توهین و تنبیه  بردند معلوم شد قزاق زخمی چیزی گفته بود. فردا صبح که  به حوالی پایگاه روس ها رفتم  تا ببینم از حبیب خبری هست یا نه  دیدم حبیب را با دسته ای سرباز به مسلخ می برند و بعد از مدتی صدای تیر آمد و حبیب بر زمین خورد. سربازان رفتند اما چندی بعد همان قزاق زخمی دیروز لنگان لنگان خود را به جنازه ی حبیب رساند و همان کیسه ی پول دیروزی را از درز شال حبیب در آورده و رفت.

 در اواخر جنگ اول با انقلاب اکتبر ، روسها از ایران بیرون رفتند و بعد ها به نام انقلابی بازهم بحران های توده و مارکسیتی را در ایران آفریدند و سالهای بعد هم. آن روزها هم ما حافظه ی تاریخی مان خوب کار نمی کرد تا حد اقل از بروز آن ناهماهنگی ها جلوگیری کنیم تا آنهمه جوان ایرانی به بلای کمونیست گرفتار نشوند و آنهمه سرمایه تلف نشود ولی کو حافظه ی تاریخی ؟ اصلا تاریخ به چه درد می خورد؟

+ نوشته شده در  ساعت 22:11  توسط santrus  | 

1. دانستم کار مرا دیگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم.
2. دانستم که خدا مرا می بیند، پس حیا کردم.
3. دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد، پس آرام شدم.
4. دانستم پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.

+ نوشته شده در  ساعت 1:3  توسط santrus  | 

مربی مهد کودک : کسری جان شمردن بلدی ؟

کسری : آره! دایی آرمین‌م يادم داده!

مربي : آفرين به تو پسر خوشگل و دايي آرمین‌ت!
... ... ...
خوب حالا بگو ببينم، بعد پنج چيه؟

کسری : شيش!

مربي : آفرين عزيزم، حالا بگو بعد هفت چيه؟

کسری : هشت!

مربي : آاافرين! حالا بگو بعد ده چيه؟

کسری : سرباز !!!

مربی: بعدش ؟

کسری : بی بی!!!

مربی: بعدش

کسری: شاه !!

+ نوشته شده در  ساعت 16:29  توسط santrus  | 

شكار ميمون زنده بخاطر چابكي و سرعت عمل جانور بسيار مشكل است.
يكي از روشهاي شكار ميمون در آفريقا اين است كه شكارچي به محل اقامت ميمونها مي رود و بدون توجه به آنها
در سوراخ كوچكي در يك سنگ بزرگ مقداري خوراكي مي ريزد و دور مي شود
ميمونهاي گرسنه و كنجكاو دستشان را به درون سوراخ مي برند و خوراكيها را در مشت خود مي ريزند
اما دهانه سوراخ كوچكتر از آن است كه مشت ميمون از آن خارج شود.

ميمون وحشت زده مي شود و تقلا مي كند تا خسته شود اما هرگز مشت بسته خود را باز نمي كند تا رها شود..!!!!
ذهن انسان هم گاه مانند مشت بسته ميمون است
تقلا مي كند و بي تاب مي شود و روي يك مسئله قفل مي شود در حالي كه چاره در رها كردن و آزادي از قيد و بندهاي ذهن است...

+ نوشته شده در  ساعت 14:23  توسط santrus  | 

یزید

 یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت. به اندازه دو یا سه روز از شهر شام دور شد، ناگاه آهویی ظاهر شد یزید به اصحابش گفت: خودم به تنهایی در صید این آهو اقدام می‌کنم کسی با من نیاید. آهو او را از این وادی به وادی دیگر می‌برد. نوکرانش هر چه در پی او گشتند اثری نیافتند.

 یزید در صحرا به صحرانشینی برخورد کرد که از چاه آب می‌کشید. مقداری آب به یزید داد ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد.

یزید گفت: اگر بدانی که من کیستم بیشتر من را احترام می‌کنی! آن اعرابی گفت ای برادر تو کیستی؟ گفت: من امیرالمومنین یزید پسر معاویه هستم. اعرابی گفت: سوگند به خدا، تو قاتل حسین بن علی(علیهماالسلام) هستی ای دشمن خدا و رسول خدا.

اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت که بر سر یزید بزند، اما شمشیر به سر اسب خورد، اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت می‌گرفت و یزید را بر زمین می‌کشید، آنقدر او را بر زمین کشید که او قطعه قطعه شد. اصحاب یزید در پی او آمدند، اثری از او نیافتند، تا این که به اسب او رسیدند فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.


عـمـر بـن سـعد:

او فرمانده کل نیروهاى یزید در کربلا و از جمله کسانى بود که نامش در سـیـاهـه قـصـاص شـونـدگـان قـرار داشت. او پیش از دستگیرى به سراغ مختار آمد و خود را معرفى کرد و با شروطى، امان‌نامه گرفت. اما پس از کشتار قاتلان امام حسین(علیه السلام) در کوفه، نامه‌اى از محمد حنفیه به مختار رسید مبنى بر این که جزای عمر بن سعد را بدهد. مختار دید بـعـضـى از شـروط امـان‌نامه توسط عمرسعد نقض شده است. به همین بهانه، او را احضار کرد. او ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. همین بهانه مختار را در کشتن او مصمّم ساخت .

او در مـقـابـل ابـو عـمـرو، رئیس شهربانى مختار مقاومت کرد تا امان بگیرد اما او را امان نداد. آنقدر بر پیکر او شمشیر زدند تا کشته شد و سر بریده‌اش را نزد مختار آوردند.

مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسید: آیا او را مى‌شناسى؟ حفض گفت: در زندگى پس از او خیرى نیست .

مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى کرد. سپس دستور داد او را نیز گردن بزنند، پس از آن که پـسر عـمـر سعد هم کشتـه شد اظهار داشت: یکى در مـقـابل خـون حسین(علیه السلام) و دیگرى در قبال على اکبر حسین ولى یکسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بکشم تلافى یک بند انگشت حسین(علیه السلام) نشده است.(7) مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود:

«اَللّهـُمَّ لا تَنْسِ هذَا الْیَوْمَ لِلْمُخْتارِ وَاجْزِهِ عَنْ اهل بیت نَبِیِّکَ محمّدٍ(صلی الله علیه و آله) خَیْرَ الجَزاءِ. فَوَاللهِ ما عَلَى الُْمخْتارِ بَعْدَ هذا مِنْ عُتْبٍ» (8)؛ خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمد(صلی الله علیه و آله)، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست .


شـمـر بـن ذى الجـوشن؛

این فرد جنایتکار شماره یک کربلا، توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد کـه او را هـر کجا رفته اسـت پـیـدا کـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش کوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود.

مـسـلم ضـبـائى، که هم قبیله شمر بود، مى‌گوید: «ما فرار کردیم و خود را به محلى در مسیر کـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیکى آن محل، دهکده کوچکى به نام کلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در کنار تپّه‌اى مخفى شدیم که توسط یک روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود که ماموران مختار ما را محاصره کردند. شمر را دیدم که جامه‌اى خوش‌بافت به تن داشت و بدنش پیس(بیماری برص) بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اکبر شنیدم و کسى فریاد زد خداوند، خبیثى را کشت.

شیـخ طوسى(ره) مى‌نویسد: «شمر را دستگیر کردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افکندند و یکى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌کرد

 عبدالرحمن بن عبد مى‌گوید: من شمر را به هلاکت رساندم. مختار تا نگاهش به سر بریده شمر افتاد، سجده شکر به جاى آورد و دستـور داد آن سـر را بـالاى نـیـزه کـنـنـد و مقابل مسجد جامع شهر در معرض دید مردم قرار دهند تا موجب عبرت همگان باشد


عبیدالله بن زیاد:

پـس از آن که مـخـتـار از طرف شورشیان کوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالک اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود.

در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمى‌داشت و صف‌ها را مى‌شکافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌کرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شکارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محکم بر کمر او فرود آورد که تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى که سرش را بریده باشند، صدا مى‌کرد.بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـک طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را کشتم.» نکته قابل توجه اینجاست که این واقعه در روز عاشوراى سال 67 ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود

ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا کـرده و جـسـدش را بـه آتـش کشیدند.سپس گفت: «خدا را شکر مى‌کنم که ابن زیاد به دست من کشته شد

سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد کفش او را آب بکشند و طاهر کنند، آن را بر دروازه شهر کوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجاد(علیه السلام) و محمد حنفیه بفرستند.

هنگامى که سر ابن زیاد را نزد امام سجاد(علیه السلام) آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى کربلا افتاد، دست‌ها را به دعا برداشتند و فرمودند:

«اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَکَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـکـر کـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد.

آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران کردند و فرمودند:

وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم که زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم


حـرمـله:

 شیخ طوسى(ره) در امالى مى‌نـویـسـد: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد (علیه السلام) مى‌گوید: پس از زیارت خانه کعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجاد(علیه‌السلام) شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟ گفتم: هنگامى که از کوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند کرد و چنین فرمود:

«اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النَّارِ؛ خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان

از نفرین امام سجاد(علیه السلام)، که مظهر عفو و گذشت از خطاکاران بود، معلوم مى‌شود که حرمله چقدر دل اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) را به درد آورده است.

ابو مخنف از امام باقر(علیه السلام) نقل مى‌کند: هنگامى که على اصغر در آغوش پدر هدف تیر حرمله واقع شد، امام حسین(علیه السلام) آنان را نفرین کرد و فرمود:

«وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظَّالِمینَ؛ خدایا، انتقام ما را از این ستمگران بستان.»منهال گفت: پس از زیارت مدینه، عازم کوفه شدم. وقتى به کوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه کربلا مشغول بود. من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، کجا بودى تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم . با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله کناسه رسیدیم. خبر دادند که حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت که فردى را کشان کشان به نزد مختار آوردند. آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شکر که به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد .

جـلاّدان جلو آمدند.مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع کنید. (همان دو دستى که با یکى کمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌کرد؛ یک بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یک بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یک بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شکافت.) سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع کنید!

ماموران اجرا کردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش .

فوراً چوب‌هاى خشک و نازکى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش کشیدند.

منهال مى‌گوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله !

مختار گفت: علت این جمله‌اى را که گفتى چه بود؟!

گفتم: گوش کن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجاد(علیه السلام) را برایش تعریف کردم.

مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟!

گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو رکعت نماز خواند و سجده‌اش را طولانى کرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود.

+ نوشته شده در  ساعت 23:42  توسط santrus  | 

داریوش ارجمند: باباتو می شناختم، قدیما با آفتــــابه عــــرق میخورد،

حالـا " ضـــــای " والضـــالین نمازشـــو قـــَــد اتوبان قــُـــــــم میکشه...!

( دیالوگ فوق العـاده فیلم رئیس _ مسعود کیمیایی )

+ نوشته شده در  ساعت 0:57  توسط santrus  | 

کارمند موجودی است گوش به زنگ که مدام مال دیگران را می شمارد.

دایم به فکر کار دوم است.

از غذا همیشه ناراضی است.

جملاتش شرطی بوده و معمولا با " اگر من اینطور بودم، اگر اینجوری بود، اگر مجرد بودم و اگر ...." شروع می گردد ولی به هیچ چیز مثبت قابل لمسی ختم نمی شود.

همیشه دوستانی دارد که موفق و پولدار شده اند.

حسرت گذشته را می خورد که چرا زمین و ملک و طلا نخریده (بعد از هر افزایش ناگهانی یادش می افتد)

ناراحتی کم پولی و زندگی سخت خود را با دیدن در باز دستشویی به سرعت فراموش می کند و خیلی خوشحال می شود.

همیشه دیر می رسد (به هر چیزی که فکر کنی).

بازنده هر معامله خارج از محل کار خود است (هارت و هورتش مال همکارانش است).

برای سلامتیش خیلی احتیاط می کند اما همیشه شکم دارد، کمر درد دارد و کچل می شود.

اگر دست به کار بزرگی بزند مثلا یک ماشین با کلاس بگیرد تا مدت ها هر ماه کم می آورد. هنوز کلاس زبان می رود.

هی می خواهد از مملکتش برود ولی هی شرایط سخت تر می شود.

معلوم نیست در زندگی در چه چیزی استعداد دارد و یا علاقه مند چیست (بسته به شرایط و جو حاکم، علایق و استعدادش در حال تغییر است).

با دیدن یک ساختمان شیک همیشه به این موضوع فکر می کند که اگر این ساختمان مال خودش بود دیگر هیچوقت کار نمی کرد ( و خیلی سریع تعداد واحدها در هر طبقه ضربدر تعداد طبقات ضربدر حدود مبلغ اجاره هر واحد).

هر زمانی که به کارمند مراجعه کنی می خواهد تا آخر سال (همان سالی که به او مراجعه کردی) از شرکت برود و تو و همه آدم های ذلیل را به حال خودش بسپارد. تو  هم مدت ها احساس پوچی و ذلالت میکنی!!!!!!!

تمام هم و غمش اینست که چرا از توانایی ها و استعدادش استفاده نمی شود.

فکر می کند با هر چای سبز کیسه ای که می خورد چه خدمتی به سلامتی بدنش می کند!!!.

+ نوشته شده در  ساعت 21:0  توسط santrus  | 

هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطاف پذير نيست.

با اين حال براي حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگري ‌ياراي مقابله با آب را ندارد.

نرمي بر سختي غلبه مي كند و لطافت بر خشونت.

همه اين را مي دانند ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند.

انسان، نرم و لطيف زاده مي شود و به هنگام مرگ خشك و سخت مي شود.

گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند

و به هنگام مرگ خشك و شكننده.

پس هر كه سخت و خشك است، مرگش نزديك شده

و هر كه نرم و انعطاف پذير، سرشار از زندگي است.

آرام زندگي كن!

هرگز با طبيعت‌ يا همجنسان خود ستيزه مكن و گزند را با مهرباني تلافي کن

+ نوشته شده در  ساعت 23:7  توسط santrus  | 

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن  15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

 فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که  هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

+ نوشته شده در  ساعت 14:50  توسط santrus  | 

کوهنوردی  می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.

به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:

خدایا کمکم کن

. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.

- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.

- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمرت را ببر

برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!

و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟

هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود

هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.

هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.

+ نوشته شده در  ساعت 20:18  توسط santrus  | 

مطالب قدیمی‌تر